ماهک,عزيز مامان و بابا

سلام دوستای مهربون

اول از هر چیز باید به دوستای عزیزی که توی بلاگفا هستند بگم که من به همشون سر میزنم ولی اکثرا موفق نمی شم کامنت بذارم. بعد از کلی که تایپ میکنم وارسال رو میزنم میگه امکان درج نظر برای شما وجود ندارد.خلاصه فکر نکنید فراموشتون کردیم.

اما بگم از ماهک گلم که سه شنبه ۶ مرداد بردمش برای واکسن ١ سالگی.

اون روز رو به افتخار واکسن ماهک مرخصی گرفتم چون ترسیدم بعدش بی تابی کنه یا تب کنه.ساعت هشت و نیم صبح به سختی از خواب بیدارش کردم.روزهای عادی که میخوام ببرمش پیش پرستار با کوچکترین صدایی بیدار میشه.اما اون روز اینقدر نازش کردم و باهاش حرف زدم تا چشماشو باز کرد.وقتی دید خونه هستش و منم هستم بچه ام تعجب کرده بود. کارهاشو که انجام دادم بهش گفتم پاشو آماده بشیم بریم بیرون. فورا گفت:دد؟ عشق ددر این دختر منو کشته.خلاصه به عشق ددر با اخلاق خوش و خرم همکاری کرد لباساشو پوشوندم و با هم رفتیم بهداشت.توی راه با چه ذوق و شوقی ماشینها رو نگاه میکرد و اروم توی صندلی ماشین نشسته بود.خبر نداشت که میخوان چه بلایی سرش بیارن.

اول رفتیم برای چکاب. وزن جوجه ١٠ کیلو وقدش ٧۶ سانتیمتر بود.اونجا آینه هم بود.ماهک  هی داد میزد آینه آینه

وقتی داشتن واکسنشو میزدن محکم توی بغلم گرفته بودمش.اولش با تعجب نگاه کرد بعد شرع کرد به گریه و میون گریه میگفت ماما ماما گریه.دیگه داشت اشک خودم هم در میاومد که ماهک جونم آروم شد. قربون این صبوریت برم عزیزم.

خدا رو شکر اون روز مشکل خاصی براش پیش نیومد و راحت بود.

اینم دو تا عکس که نشون دهنده علاقه جیگر مامان به موبایله.این گوشی قدیمی رو دیکه دادیم واسه خودش تا هر موقع خواست باهاش الو کنه.



+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط ماهک | نظرات ()

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دردونه مامان الان دیگه یک سال کامله که تو این دنیا داره زندگی میکنه .

یکسال کامله که وجودش شادی بخش زندگی ماست.

چه روزهایی رو سه تایی  در کنار هم گذروندیم با شادی و غم.

عزیزم پارسال همین موقع بود که بالاخره بعد از یه انتظار طولانی و شیرین تو اومدی .

از اومدنت بال در آوردیم.چرا که باور  نمی کردیم خدا یه فرشته به این کوچیکی و زیبایی  بهمون داده.نگاه کن اینجا تازه دنیا  اومدی.با همین قیافه  وقتی دیدمت گفتم این خوشگل ترین نوزادیه که تا حالا دیدم.ولی خودمونیم چهره الآنت رو که میبینم با خودم میگم خدا رو شکر که بزرگ شدی!

 

اینجا اولین باریه که تو رو دادن دست بابا حامد.طفلک بلد نبود بغلت کنه .اما حالا مثل فرفره از سر و کولش میری بابا.تعجب

 

اینجا توی تخت کنار خودم لالا کردی.شب اول خیلی آروم بودی و تا صبح با آرامش خوابیدی.

 

و اما اینم از عکسهای جشن تولد طناز مامان که دقیقا روزپنجشنبه  ٢۵  تیر برگزار شد.

عریزم الهی ١٢٠ ساله بشی.کامیاب و سلامت.

واما اندر احوال ماهک در تولد باید بگم وقتی مهمونها اومدند خانم خواب تشریف داشتند.

 وقتی بیدار شد و بچه ها رو دید .اولش تعجب کرد ولی بعد اینقدر ذوق زده شده بود که نمی دونست چیکار کنه. آخه ماهک جونم شلوغی رو خیلی دوست داره.با خوشحالی  دنبال بچه ها چهاردست وپا میرفت و هی دامنش توی پاش گیر میکرد.خلاصه برای اولین بار بدون اینکه دستشو جایی بگیره پا شد ایستاد.تا از شر دامن نجات پیدا کنه.

 

ماهک و دوستان:نسترن جون که امسال میره پیش دبستانی و بسیار شیطون و مهربونه.

پارمیس جون که یکسال و نیمشه .مظلوم و ساکت و کلی با ماهک نی نای نای کرد.

پویان کوچولو هم بود که چون خیلی خجالتی بود و همش پیش مامانش بود با بچه ها عکس نگرفت.

ارمغان گلی هم جاش خیلی خالی بود.آخه همون موقع تولد خودش بود.برای همین نتونست بیاد .ان شااله از سال دیگه تولد دوتاشونو با هم می گیریم.

 

 جیگر مامان با شنیدن آهنک در زدن دست و نی نای نای کوتاهی نمیکرد.قربونش برم که رقصش یه مدل خاصیه.بعضیها میگن رپه من میگم برره ایه.چشمک

 

وای که این شیطون بلا نه گیرسر نه کلاه. هیچ چیز رو روی سرش تحمل نمیکنه.  

 

 

اینم یه عالمه بادکنک تقدیم به همه بچه های خوب.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت۸:٠٩ ‎ق.ظتوسط ماهک | نظرات ()